X
تبلیغات
رایتل

نغمــــــــــه های ماندگار

مقام شناسی فن تلاوت قرآن کریم
یکشنبه 9 فروردین 1394

داستان من و مصطفی و ترتیل خوانی در مسجد محل - قسمت دوم

خب در قسمت اول خاطره خودم، توضیح دادم، در سالی که پشت کنکور بودم با اینکه پسری خجالتی بودم ولی کم کم جرئت پیدا کردم و در مسجد محل، اجرای تلاوت ترتیل را بر عهده گرفتم و در همین سال دوباره مصطفی را که از زمان اتمام دوره دبستان ندیده بودمش ملاقات نمودم.

و اما ادامه از قسمت اول ...

کم کم می دیدم که مصطفی هم در نوبت نماز ظهر و عصر و همچنین برای نماز مغرب و عشاء به همان مسجد میاید؛ اون هم یکراست از کتابخانه محل.

 نغمه های ماندگار

خب یکم هم از مصطفی بگم. اون در محله سابق ما با خانواده اش سکونت داشت خانواده ای که سنتی بود و خودش هم دو تا برادر کوچک تر از خودش داشت. بعدا با ازدواج یکی از فامیلهای نزدیک ما با یکی از خویشاوندان آنها، ما فامیل دور  شدیم.

  من اون زمان علاقه مند بودم علاوه بر دوستان فعلی ام، با مصطفی هم، دوست بشم. چون اون پسر خیلی خوبی بود آرام و با چهره ای معصوم، زیبا و دوست داشتنی، لاغر اندام با قد حدود 170 سانتی متر، که به ظواهر خودش هم اهمیت می داد و گاهی به موهای مشکیش ژل میزد. او معمولا یه شلوار پارچه ای و پیراهن سورمه ای رنگ می پوشید که خیلی هم بهش میامد.

 ولی من با اینکه چهره و فیزیک مناسبی داشتم زیاد به خودم نمی رسیدم و برخلاف هم سن و سال هایم، اون محاسن تنک و تازه درآمده ام را، نگه می داشتم.  هر چند مصطفی تا سن بیست سالگی هم محاسن درست حسابی در نیاورده بود و سنش بچه سال می زد.

 اون موقع ها ترتیل خوانی را خیلی دوست داشتم. خلاصه شب ها که طرح تلاوت نور انجام میشد ، اگر بزرگترها اجازه میدادند، قرائت را برعهده میگرفتم. با اینکه مردم عادت ندارند از کسی تعریف کنند ولی برخی افراد به من میگفتند خوب می خونی.

 مصطفی هم می نشست صف آخر نمازگزارن و گوش می کرد آخه اون معلوم بود توی فضای تلاوت قرآن نبود و زیاد بلد نبود بخونه.


 نغمه های ماندگار
من هم برخی مواقع، حین خواندن می رفتم توی فضای ترتیل استاد منشاوی و الحان ترتیل استاد پرهیزگار و حس خوبی بهم دست می داد. خودم هم از خوندنم راضی بودم چون با اون سن کم میدونستم دارم روی افراد تاثیر می گذارم.

خب مصطفی یکسال از ما پایین تر بود ولی بچه های فنی حرفه ای چون یکسال کمتر نسبت به رشته ریاضی ها می خونند تا به کنکور برسند. (پیش دانشگاهی ندارند) با هم پشت کنکور بودیم. و بالاخره غول کنکور را طی نمودیم تمام شد.

مصطفی هم در رشته الکترونیک در مقطع فوق دیپلم و در مرکز کاردانی شهید مهاجر قبول شده بود و من مقطع کارشناسی و رشته برق-قدرت، در دانشگاه آزاد پذیرفته شده بودم

 آن زمان، ما به محله دیگری نزدیک محل کار پدر نقل مکان کرده بودیم. و من کم کم با بچه های مسجد محل جدید اخت میشدم و دیگه زیاد به مسجد محله سابق نمیرفتم. ولذا دیگر در آن مسجد تلاوت نمی کردم.

نکته ای که از قبل دریافته بودم این بود که من و مصطفی با هم در برخی امور یک رقابت سر مخف داریم که حالا نمودش را میگم...

برای رفتن به قسمت آخر کلیک نمایید.
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

قالب وبلاگ


قالب وبلاگ | ابزار صلوات شمار